سفارش تبلیغ
صبا ویژن



داستانی به روایت خرمالو - آلو






درباره نویسنده
داستانی به روایت خرمالو - آلو
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
مهر 93
دی 93


لینک دوستان
*تنهایی من*
بلوچستان
سه ثانیه سکوت
نگارستان خیال
نگاهی نو به مشاوره
در اوج پرواز با احساس تو
گل باغ آشنایی
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
صراط مستقیم

طراوت باران
تنهایی......!!!!!!
سارا احمدی
فروشگاه جهیزیه و لوازم آشپزخانه فدک1
ما تا آخرایستاده ایم
وبلاگ گروهیِ تَیسیر
sasy team
سرزمین رویا

محمدرضا جعفربگلو
سه قدم مانده به....
فیلم و مردم
ارواحنا فداک یا زینب
گل خشک
دل پر خاطره
جایی برای خنده وشادی و تفریح
سلام محب برمحبان حسین (ع)
Tarranome Ziba
Hunter
حسام الدین شفیعیان
فضای تنهایی من
♥تاریکی♡
°°FoReVEr••

سنگر نماز
معماری
چشمک
nilo
هر چی هر چی
فروش دستگاه دلمه پیچ, فروش دستگاه دولمه پیچ
تلخی روزگار....
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب سایت

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
داستانی به روایت خرمالو - آلو


لوگوی دوستان








وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :12041
بازدید امروز : 11
 RSS 

بستگی داشت تخم مرغ کیلویی بخوای یا دونه ای، اگه دونه ای می خواستی ممکن بود تخم کفترم بهت بدند اگه هم وضع خوبی داشتی و زیاد می خواستی تخم شترمرغم واست روترازو میزاشتند انگار راست گفته بودند هر که بامش بیش برفش بیش، رضا می گفت پسر عجب فروشنده ی باحالی بود علم غیب داشت فهمیده بود که ما می خوایم با گوجه ها چکار کنیم هرچی گوجه ی له بود واسمون جدا کرده....اوه اوه صاحابش اومد مثل همیشه قاطی و داغون بسته بود به ریش شاطر و چونه گیرو بی نوبت نون بگیر نمی دونم شایدم حق داشت آخه زمستون سردی بود بنده خدا دماغش از سرما سرخ شده بود رفتم سراغش نونارو ازش گرفتم زدم روشونش و گفتم چته عامو  پ چرا فوش می دی رضا گفت فک کنم طرفو کشته معلومه با دماغ رفته تو کلش نگاه کن نوک دماغش چه قرمزه یکمی آروم شد و لبخندی زد با همون صداقت همیشگی که داشت به زبون اومد و گفت بچه ها بالاغیرتن فردا هر کجا رفتید سرکار پارتی بازی نکنید و نوبتو همیشه رعایت کنید، منو رضا یکمی به هم نگاه کردیم و بعدش رومونو برگردوندیم سمتش دست خودمون نبود زدیم زیر خنده چقدر خندیدیم انداخت دنبالمون اون بدو ما بدو، طبق معمول بالشتای بیچاره چقدر زدیم سرو کله ی هم دیگه انقدر که هر کدوممون ی طرفی افتادیم، افتادیم مثل جنازه دیگه نای خندیدن نداشتیم رضا پاشود پنجره رو باز کرد خیس عرق بودیم ولی مهم نبود که فردا سرما میخوریم مهم این بود که امشب حرص مونو از بغال و میوه فروشو و نونوا سر هم خالی کرده بودیم به به بوی کباب زد زیر دماغمون به قول رضا بچه ها باز بوی مردم آزاری میاد یادمون افتاد که بله شب شده وقت شامه چه املتی شده داداش.........ادامه دارد 

 



نویسنده » سیف رها . ساعت 4:39 صبح روز جمعه 93 دی 12